من در کشاکش اینهمه تلخی تنها تو را خواستم . من در میان تمام رویاهای بی سرانجام ٬ به تو دلخوش کردم . در هجوم اینهمه دلواپسی به تکیه ی شانه های تو ایمان دارم . برای خنده های کودکانه ی نگاهی پاک ٬ به مهربانی حریم تو دل باختم و در بند بند قصه ی بودنت ٬ رشته های دلم را گره زدم ...
حالا تو هستی و من ... . حالا من هستم و تو ...
حالا من می نویسم و تو می خوانی. .. حالا تو مشق می کنی و من می شمرم ... حالا از ضربه های زمان دلگیر می شوم و از نبودنت ... حالا تو دلواپس باران نگاه خسته ام می شوی شاید ...
من تنها تو را خواستم. در همان قصه ی عاشقانه ... کنار پرچین همان لبخند ... تنها تو را خواستم حتی در تفالی آنی از رازهای حافظ... صدای تو هنوز جاری است ... تنها منم که چشم بسته ام به انتهای قصه ...
می نویسم ٬ که هستم ... که خوبم ... که هنوز تو هستی ... که هنوز خوبی... حتی اگر سهم من میان لحظه های زندگیت به قدر خواستن تو باشد باز می نویسم که : قصه بی غصه ! اما تو باورش مکن