من به تو غبطه می خورم ... به تویی که کسی چون من هر لحظه را به یادت بر باد می دهد و باز این تویی که برای لحظه ای بودن خساست می کنی . به تو غبطه می خورم که از بودنم به تکرار مکرر عشق می رسی و باز باور نمی کنی که تعبیر یگانه ام تویی . به تو غبطه می خورم که گاه بی هوا می گذری از کنار سادگی ام و گمان می کنی این تن خسته و روح پر امید تا ابد به شوق تو خواهد ماند ...
من به تو غبطه می خورم که کسی هست تا هر لحظه اش به یاد تو بگذرد و تو ندانی ... من به تو و به ندانسته هایت هم غبطه می خورم . به تویی که در روز و شب های آمده و در راه سهمی از من نمی نشانی و من باز تمام سهم هستی ام را با یاد تو رنگ می زنم! من به خوش باوری ات غبطه می خورم که هنوز نمی دانی مرز شادی و دلتنگی ام با قدمهای تو معنی می شود ... اینکه کی باشی ٬ کی بیایی ٬ کی بروی ٬ کی بخندی ٬ کی بخوانی ام ٬ کی شریک دلتنگی ات شوم و ... کی از یادم ببری!
من به آرامش دلت غبطه می خورم که خوب می دانی برای بودنم و برای دوست داشتنت بهانه ای ندارم اما باز هستم و باز این دل ساده ... بگذریم!
خلاصه کنم ...
من به تو غبطه می خورم چون خوب می دانم به خیال همین عاشقی هایم دلخوش کرده ای و هرگز گمان نمی کنی ...شاید روزی نباشم!