عشق تو بلای دل درویش منست
بیگانه نمی شود مگر خویش منست
گفتم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل، نزل غم تو در پیش منست
در دیده به جای خواب، آبست مرا
زیرا که به دیدنت، شتابست مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خوابست مرا
در چنگ غم تو دل سرودی نکند
پیش تو فغان و ناله، سودی نکند
نالیم به نالهای که آگه نشوی
سوزیم به آتشی که دودی نکند
دل، جز به ره عشق، نپوید هرگز
جان، جز سخن عشق، نگوید هرگز
صحرای دلم، عشق تو شورستان کرد
تا مهر کسی در آن نروید هرگز
ابوسعید ابوالخیر