نه سفید و نه سیاه بود ، با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای خودش انتخاب کرد
توی گوش من ، یواش گفت :
تو دعای کوچک منی !
بعد هم مرا مستجاب کرد.
پرده ها کنار رفت
خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد .
سالهاست اسم بازی من و خدا زندگیست .
هیچ چیز مثل بازی ما عجیب نیست
بازی ای که ساده است ، و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن کار مشکلی است
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلیست .
عرفان نظر آهاری