که تنها نیست
و چشم ٬چشمی را میبیند
که خورشید دارد
و جان ٬ جانان را میبیند
که بی هوا قصه ی رفتن میخواند
و ...در این میان تنها میماند دستانی٬ که بی پناه خیس میشوند
در بارانِ بی امان چشم ها ...