اگر دست من بود جهان دلخواهمان را میساختم و زندگی میکردم با نگاهت٬ لبخندت و ... بی دغدغه. اگر دست من بود٬ دستهای تو را به بهانهٔ پاک کردن اشکهایم به گونههایم سنجاق میکردم و هر بار به هوای بوسیدنش اشکی و... اگر دست من بود٬ خیابانها را بیانتها میساختم که اگر روزگاری کسی دلش هوای قدم زدنهای پریشان داشت به هیچ تقاطع و بن بست و خیابان تازهای نرسد. اگر دست من بود٬ بیپروا فریاد میزدم که دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد٬ باشد. اگر دست من بود٬ تو را پیدا میکردم در ازدحام گنگ این روزهای خاکستری که خوب میدانم برای پروانه شدن تنها حریم امن آغوش تو را میخواهم. اگر دست من بود٬ یادم میماند که روزگاری شاهزادهای بودهام در قصهٔ تو. و حالا تویی که مردد بودنهای این جهان بیدر و پیکری و این منم که گنگ خواب دیدهٔ بیتابم. با این همه هنوز تویی که هستی و هنوز منم که ماندهام. قصه را هر طور که روایت میکنند مهم نیست. مهم تکرار بیانتهای آرامش است در حریم بودن تو. باقی را میسپارم به باد. زندگی را فقط در این هوا نفس میکشم... این یکی دست خود من است.
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد / و اندر آن دایره سرگشتهٔ پا برجا بود