بیا ترانه ای بی واژه بخوانیم!

این وبلاگ هر چه هست وهر چه باید به تو تقدیم است تویی که عصاره ی فضیلتی و وارث قلبم

بیا ترانه ای بی واژه بخوانیم!

این وبلاگ هر چه هست وهر چه باید به تو تقدیم است تویی که عصاره ی فضیلتی و وارث قلبم

ز دستم بر نمی خیزد که یکدم بی تو بنشینم  


به جز رویت نمی خواهم که روی هیچکس بینم 
 

من از اول روز دانستم که با شیرین در افتادم 
 

که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم  


ترا من دوست میدارم خلاف هر که در عالم  


اگر طعنه ست بر عقلم و گر رخنه ست در دینم 
 

اگر شمشیر بر گیری سپر پیشت نیاندازم 
 

که بی شمشیر خود کشتی به ساعد های سیمینم 
 

بر آی ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آید 
 

که بگرفت این شب یلدا از من ماه و پروینم 
 

از اول هستی آوردم قفای تربیت خوردم 
 

کنون امید بخشایش همی دارم که مسکینم 
 

دلی چون شمع مبیاید که بر حالم ببخشاید 
 

که جز وی کس نمی بینم که می سوزد ببالینم 
 

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی آید 
 

روا داری که من بلبل چو بوتیماز بنشینم 
 

رقیب انگشت میخاید که سعدی دیده بر هم نه 
 

مترس ای باغبان از گل که می بینم نمی چینم

نظرات 1 + ارسال نظر
زینب صفری چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 11:19 http://tejaratenovin93.mihanblog.com/

من 18 سالمه ولی
ثـــروتــــمـــنــــدم
دست به کار شو تا تو هم مثل من بشی...
پیش به سوی موفقیت

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد