بیا ترانه ای بی واژه بخوانیم!

این وبلاگ هر چه هست وهر چه باید به تو تقدیم است تویی که عصاره ی فضیلتی و وارث قلبم

بیا ترانه ای بی واژه بخوانیم!

این وبلاگ هر چه هست وهر چه باید به تو تقدیم است تویی که عصاره ی فضیلتی و وارث قلبم

هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش

من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش

 

هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی

چون به دست آمدی ای لقمه از حوصله بیش  

این تویی با من و غوغای رقیبان از پس

وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش   

همچنان داغ جدایی جگرم می‌سوزد

مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش   

باور از بخت ندارم که تو مهمان منی

خیمه پادشه آن گاه فضای درویش

 

زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس

طشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش

 

عاشقان را نتوان گفت که بازآی از مهر

کافران را نتوان گفت که برگرد از کیش 

 

منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود

خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش  

 

من خود از کید عدو باک ندارم لیکن

کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش  

 

تو به آرام دل خویش رسیدی سعدی

می خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش  

 

ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند

من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش


 

نظرات 1 + ارسال نظر
طلا یکشنبه 26 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 11:47 http://par-parwaz.blogsky.com/

سلام خیلی زیبا نوشتی خسته نباشی وب زیبایی داری و مطالب زیبایی قرار دادی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد