بیا ترانه ای بی واژه بخوانیم!

این وبلاگ هر چه هست وهر چه باید به تو تقدیم است تویی که عصاره ی فضیلتی و وارث قلبم

بیا ترانه ای بی واژه بخوانیم!

این وبلاگ هر چه هست وهر چه باید به تو تقدیم است تویی که عصاره ی فضیلتی و وارث قلبم

چشمانت را بسته ای به روی قلبت و گمان می کنی این حصار محکم محافظ قلبت خواهد بود...نگاهت را از نگاه من می دزدی و چنان کودکی که ازگم شدن بازیچه اش دلگیر است از ثانیه های کوچک رها شدن نگاهت دلگیری...

ماه هاست من می گویم و تو گوشهایت را گرفته ای . ماه هاست التماس کرده ام به قلبت ..به قلبی که چون تکه سنگی میان سینه ات پنهان شده است و تو تمام التماسهایم را از یاد برده ای ...خسته ام از تکرار ها ...از تکرار هر باره حرفهایی که سراسر شوخی کودکانه ای را می ماند ... 

.فاصله مان سالهاست و تو دلخوش به فاصله ای که حصار قلعه ات را دست نیافتنی تر می کند !

می آیی و می روی و سهم کوچکی از دیدارت را نثار من نمی کنی ...سهم کوچکی که حق قلبی است که ماه هاست عاشقانه ترین سرودهایش از آن توست...رد پاهایت را ماه هاست بوسیده ام به شوق اینکه عطر تو را داشته باشد اماحتی غبار عبورت نیز برایم بخیلی می کند! دلتنگم و چونان خسته ی بی هدفی که مقصد خود را نمی یابد تنها می روم از پی هر روز هر ساعت بی هدف تنها می روم..

.و جمله هایت را با تمام سردی هایشان از بر می کنم ...

دعا می کنی چشمانت را ببندی و یکسال دیگر باز کنی ...چشمانم را می بندم و آرزو می کنم یکسال دیگر بر خیزم ..چونان دعای تو چونان آرزوی تو....اما نمی دانم یکسال دیگر کجای دنیایت ایستاده ام ..نمی دانم آن روز سهم من تا کجای لبخند هایت خواهد بود تا کدام نگاهت وتا کدامین نفس آرامت....

نظرات 1 + ارسال نظر
کرانه دوشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 16:03 http://www.bikaraanemehr.blogsky.com

سلام به معصومه لطیف خودمون
خوندم
نمی گم قشنگ بود چون شعر نبود حس درونی خودت بود
من این حسن رو وقتی بیست و دو سه ساله بودم داشتم کاملا لحظه به لحظه ات رو الان جلوی چشمان تصور می کنم. و به یک باره به طرز عجیبی در هم شکستم در هم شکستم و منو در هم شکسته تر کرد نه از قصد که از بی قصدی و بی هدفی
برای پریدن دو بال لازم است
برای اوج گرفتن هم پرواز لازم است نه هدف

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد