تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کورسوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افقها، علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم
حسین منزوی
با تو می مانـَم که از نـام تو دل آذیــــن شود ...
تا که شرح عشقمان یک قصـــه ی دیرین شود
آنـقَـدَر شــور از دلـم صَــــــرفِ نگــاهــت می کنم
تا تمــام تلخـی چشمـــــــان تـو شیــرین شود
آنچنـــان پـــرشـــور می رقصــم کــه از تـأثیــر آن
مـوجِ موهــــایِ تو هـــم یکـجــور آهنگــین شود
مطـمئنــم هـــــم زمــــان بـا دیــدنِ لبخـــندِ تو
چشم هــایم روبــروی هــر غمـــی رویـین شود
جالب است اینکه: فقـط کافیـست تا نام تو را
بر زبان آرم کـــه از آن خـــانه عطـــرآگیـن شود
« دوستَت دارم » اگر جــزوِ گنــاهان من است
دوست دارم تا گنـاهم باز هـــم سنگین شود!
این شعر بودنی
این لحظه های با تو نشستنی
سرودنی نیست
این لحظه های ناب
در لحظه های بی خودی و مستی
شعر بلند حافظ
از تو شنیدنی است.
حـمـید مـصدق
بنشسته بر بامــم تـــــــــویـی
هــــم صحبت شـــــامم تــویِی
درایــــن هیاهــــــــوی غـریب
خوابم تـــــــــو ، آرامـم تـویـی
روزم تو ، نوروزم تــــــــویی
صبح دل افــــــروزم تـــــویی
در هر کجـــــا مـأوا کنــــــــم
اینجـا تـــــــویی ،آنجا تــــویی
مســــت شرابـــم می کنــــــی
ساقی تــــویی، سـاغر تــــویی
من جرعه جــرعه نوشــــمت
کهنه شــــــراب من تــــــویی...
امشب شب تولد مرد اهورایی منه
آب زنید راه را، هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را، بوی بهار می رسد
راه دهید یار را، آن مه ده چهار را
کز رخ نور بخش او، نور نثار می رسد
چاک شده ست آسمان،غلغله ای ست در جهان
عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد
رونق باغ می رسد، چشم و چراغ می رسد
غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد
تیر روانه می رود، سوی نشانه می رود
ما چه نشسته ایم پس، شه ز شکار می رسد
حکایت باران بی امان است
این گونه که من
دوستت می دارم .
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب ها
به بی راهه و راه ها تاختن
بی تاب ٬ بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من دوستت میدارم
شمس لنگرودی
ابــرهای پراکـــنده !
دلتنگی های گاه و بی گاه ...،
بــــاران بی امـــان و یک ریز !
خیــــالی دور ،
...رویایــــی سخت نزدیــــک ....!
تا به خود آمـــــدم
رنگیــــن کمان
رنگیــــن ترین خوابهای جهان شدم !
عشق
همیشه
با عاشقانه هایت
قد می کشید
از آغاز آفرینش
از ابتدای هستی ...
تا امروز !
میدانی
عشق را
فقط عاشقانه ها ی تو
چنین تقدس بخشید !
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست
یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست
در خلوتی چنان، که نگنجد کسی در آن
یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست
من رفته از میانه و او در کنار من
با آن نگار عیش بدینسانم آرزوست
جانا، ز آرزوی تو جانم به لب رسید
بنمای رخ، که قوت دل و جانم آرزوست
گر بوسهای از آن لب شیرین طلب کنم
طیره مشو، که چشمهٔ حیوانم آرزوست
یک بار بوسهای ز لب تو ربودهام
یک بار دیگر آن شکرستانم آرزوست
ور لحظهای به کوی تو ناگاه بگذرم
عیبم مکن، که روضهٔ رضوانم آرزوست
وز روی آن که رونق خوبان ز روی توست
دایم نظارهٔ رخ خوبانم آرزوست
بر بوی آن که بوی تو دارد نسیم گل
پیوسته بوی باغ و گلستانم آرزوست
سودای تو خوش است و وصال تو خوشتر است
خوشتر ازین و آن چه بود؟ آنم آرزوست
ایمان و کفر من همه رخسار و زلف توست
در بند کفر مانده و ایمانم آرزوست
درد دل عراقی و درمان من تویی
از درد بس ملولم و درمانم آرزوست
فخرالدین عراقی
می گویند: بتاب!
از بدو دلدادگی تا انتهای سرگشتگی!
و من؛ مات! تنها در افکار خود سایه روشن می زنم!
می گویند: بخوان!
از ابتدای خلقت تا روزهای نیامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگی خود فریاد می زنم!
می گویند: برقص!
از بلندای ناز تا خواهش نیاز!
و من؛ بی تاب! دوش به دوش پروانه ها دیوانه می شوم!
می گویند: بمان!
از دیروز روز تا فردای شب
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش
بیان کند که چه بودست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را
به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی
چرا نظر نکنی یار سروبالا را
شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش
مجال نطق نماند زبان گویا را
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
به دوستی که اگر زهر باشد از دستت
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
کسی ملامت وامق کند به نادانی
حبیب من که ندیدست روی عذرا را
گرفتم آتش پنهان خبر نمیداری
نگاه مینکنی آب چشم پیدا را
نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را
هنوز با همه دردم امید درمانست
که آخری بود آخر شبان یلدا را
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند
یا جفا بر من دلخستهٔ شیدا نکند
هر که سودای سر زلف تو دارد در سر
این خیالست که سر در سر سودا نکند
چشم شوخت چه عجب گر دل مردم بربود
ترک سرمست محالست که یغما نکند
وامق آن نیست که گر تیغ نهندش بر سر
سر بگرداند و جان در سر عذرا نکند
ماه کنعائی ما گو ز پس پرده درآی
تا دگر مدعی انکار زلیخا نکند
عاقبت دود دلش فاش کند از روزن
هر که از آتش دل سوزد و پیدا نکند
مرد صاحبنظر آنست که تا جان بودش
نتواند که نظر در رخ زیبا نکند
آن سهی سرو روان از سر پا ننشیند
تا من دلشده را بی سر و بی پا نکند
مکن اندیشهٔ فردا و قدح نوش امروز
کانکه عاقل بود اندیشهٔ فردا نکند
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
کیست کورا هوس عیش و تماشا نکند
دل کجا برکند از آن لب میگون خواجو
زانکه مخمور بترک می حمرا نکند
خواجوی کرمانی
بـــاد از هر طــرف که می وزد
من برگهایم را به نسیم تـــــو می سپرم
ببین چه آرامدر نسیم تـــــــو گم می شوم !
ببین چه به نـــاز
برگهـــــایم را برای تــــو به رقــــص وا می دارم ...!
زمزمــــه ی برگـهـــــایم را می شــــنوی ؟
همراه زو زوی بــــاد صدای عشق من را می شنوی ؟!
از دیشب فقط با این ترانه آروم میشم بدجوری شکستم
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم
راستی چی شد چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات آمدم ببین که دلسپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باشو من جویبار عشقو در تو جاری
من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از باری یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
راستی چی شد چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
راستی چی شد چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
بر من ، در وصل بسته می دارد دوست
دل را به عنان ، شکسته می دارد دوست
زین پس من و دلشکستگی بر در او
چون دوست دل ِ شکسته می دارد دوست
عاشقت باشم میمیرم
یا عاشقت نباشم؟
نمیدانم کجا میبری مرا
همراهت میآیم
تا آخر راه
و هیچ نمیپرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی میمیرم
یا عاشقم نباشی؟
این که عاشقی نیست
این که شاعری نیست
واژهها تهی شدهاند
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!
با تو عاشقی کنم
یا زندگی؟
در بوی نارنجی پیرهنت
تاب میخورم
بیتاب میشوم
و دنبال دستهات میگردم
در جیبهام
میترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا میگردم
و از تنهایی خودم وحشت میکنم.
بی تو زندگی کنم
یا بمیرم؟
نمیدانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را میگذارم
آخر خط من.
باشد؟
بی تو زندگی کنم
یا بگردم؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآویزم به شانهی تو.
با تو بمیرم
یا بخندم؟
امشب اسبت را میدزدم
رام میشوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .
با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نیستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست؟
واژه ها را نفرین میکنم
و آه می کشم
در آیینهی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر.
من
بی تو
یعنی چی؟
غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.
تو بیشتر منی
یا من تو؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا میزنم.
آنقدر صدا میزنم که بگویی:
جان دلم!
از : عباس معروفی
گو کجا تو می کشی ؟
کجا تو می کشی مرا ؟!
به اوج آسمان شب ؟
به دامن ستارگان ؟
به سوی آفتاب صبح ؟
به نغمه ی پرندگان ؟
بگو کجا تو می کشی ؟!
کجا تو می کشی مرا...؟!
بکش که هر کجا کشی ،
مرا زتو کناره نیست !
به اوج آسمان رسم ،
مرا جز این بهانه نیست ...!
خاموشی من قفل نهان خانه ی عشق است
افسانه ی من گریه ی مستانه ی عشق است
دیوانه دل من که درو فتنه زند جوش
گنجی است که آرایش ویرانه ی عشق است
شوریده شد از ناخن عشق این دل صد شاخ
این زلف پریشان شده از شانه ی عشق است
صد دشنه خورد عقل که خاری کشد از پای
این ها گل آن است که بیگانه ی عشق است
از منطق و حکمت نگشاید اثر شوق
این ها همه آرایش افسانه ی عشق است
هر شمع که در انجمن دهر بر افروخت
گر آتش طور است که پروانه ی عشق است
عرفی دل افتاده ام از کعبه چه جویی
دیری است که او فرش صنم خانه ی عشق است
عرفی شیرازی
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را
ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را
ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
سزای خوبی نو بر نیامد از دستم
زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را
به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم
کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را
به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را
هوشنگ ابتهاج
تنها به بودنت می اندیشم و به حجم بی قراری که نگاهم را تکان می دهد... چشم انتظار ماندن را آموخته ام؟ قبولم کرده ای به این راه؟ باورت شده که می شمارم لحظه ها را برای آمدنت؟
نگو کم بود و بی رنگ که خود شرمسار همین حقیقتم... اما توان دویدنم نیست وقتی راهم را بیراه می بینم..
عشق من خسته است .سخت خسته ...
سخت وامانده !!
نه با خواب ماه کاری دارد !
نه سپیده را بیدار می کند ...
نه به خلوت شمعدانی ها گرد آبی حوض سرک می کشد ...
نه خوشه ی ستاره به گیسوان من می زند !
حالا
عزیز من دیگر نپرس
که چرا تنها به راه افتاده ام ؟!
به آغوش من بیا
قول می دهم !
نه با عاشقانه هایم خوابت را آشفته کنم
نه از هم صحبتی نسیم و پنجره
برایت ترانه بخوانم ...
فقط آسمانت را با ستاره و بوسه آذین می بندم ...همین !
خفته ای در من !
آرام گــرفته ای ...
در تلاطـــم روحم ،
در تو در توی قلبـــم !
جـــــا گرفته ای...
در بین نفســــهایم ،
در بند بند تنم !
تا چشــــم بر هم زنم ؛
با واژه هــا می آمیـــــزی،
با تــرانه ها هم نــوا می شوی ،
با چکـــــامه ها دلبــــری می کنی ...!
خامــــوش نیستم ...
به عاشـــــــقانه هایت گوش جان ســـــپرده ام ...
هفـــــــت هزار ساله شد ؛
فاصله !
و من اما
هنوز همان کودک بهـــــــــانه گیرم ،
که آهـــــنگ صدای تو را
برای لالایی تمام شــــــبها یم برگزیده ام ...!
من نه رود می خواهم
نه رودخانه ...
تمام دریاها و اقیانوس ها هم سهم شما !
سهم من
تنگ کوچکی به اندازه ی دو ماهی!!
میبی نوبت به عاشقانه ها که می رسد
واژه ها برای رسیدن به تــــو
از هم پیشی می گیرند !!
ای عشق ما با تو از وادی جادوان هم گذشتیم
از شیران غران و از اژدهای دمان هم گذشتیــم
نام ترا باطل السحر هر خدعه کردیم و آنگاه
تنها نه از هفتخوان بلکه از هفتاد خوان هم گذشتیم
حسین منزوی
عشق تو قضای آسمانست
وصل تو بقای جاودانست
آسیب غم تو در زمانه
دور از تو بلای ناگهانست
دستم نرسد همی به شادی
تا پای غم تو در میانست
در زاویهای چین زلفت
صد خردهٔ عشق در میانست
این قاعده گر چنین بماند
بنیاد خرابی جهانست
با حسن تو در نوالهٔ چرخ
رخسارهٔ ماه استخوانست
وز عافیتی چنین مروح
در عشق تو عمر بس گرانست
با آنکه نشان نمیتوان داد
کز وصل تو در جهان نشانست
دل در غم انتظار خون شد
بیچاره هنوز در گمانست
گفتم که به تحفه پیش وعدهاش
جان مینهم ار سخن در آنست
دل گفت که بر در قبولش
هرچه آن نرود به دست جانست
بازار سپید کاری تو
اکنون به روایی آنچنانست
کانجا سر سبز بیزر سرخ
چون سیم سیاه ناروانست
زر بایدت انوری وگر نیست
غم خور که همیشه رایگانست
بیمایه همی طلب کنی سود
زان گاهی سود و گه زیانست
انوری
آه از این بال زدن
بال زدن
اوج گرفتن ...
به هوای تو پریدن
به حریم تو رسیدن
نرسیدن...
آه ! از این عطش ناب ...
ساحل تشنه ی امواج تو بودن
و به امواج تو آغوش گشودن
رسیدن ...نچشیدن ...
آّه !
از اینهمه پرپر زدن و بال گشودن ...
به هوای تو پریدن
رسیدن
نرسیدن ...
شبها با شنیدن صدای تو که برام مثنوی زهره و منوچهر رو میخوندی خوابم می بره اما با یه دلتنگی ....
صبح نتابیده هنوز آفتاب وا نشده دیده نرگس ز خواب
تازه گُل آتشی مُشک بوی شسته ز شبنم به چمن دستو روی
منتظر حوله باد سحر تا که کند خشک بدان روی تر
ماه رخی چشم و چراغ سپاه نائب اول به وجاهت چو ماه
صاحب شمشیر و نشان در جمال بنده مهمیز ظریفش هلال
نجم فلک عاشق سر دوشی اش زهره طلبکار هم آغوشی اش
نیّر رخشان چو شبه چکمه اش خفته یکی شیر به هر تکمه اش
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
ومرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی...
"دکتر علی شریعتی"
گر بوسه می خواهی بیا، یک نه دو صد بستان برو
این جا تن بی جان بیا، زین جا سراپا جان برو
صد بوسه ی تر بخشمت، از بوسه بهتر بخشمت
اما ز چشم دشمنان، پنهان بیا، پنهان برو
هرگز مپرس از راز من، زین ره مشو دمساز من
گر مهربان خواهی مرا، حیران بیا حیران برو
در پای عشقم جان بده، جان چیست، بیش از آن بده
گر بنده ی فرمانبری، از جان پی فرمان برو
امشب چو شمع روشنم، سر می کشد جان از تنم
جان ِ برون از تن منم، خامُش بیا سوزان برو
امشب سراپا مستیم، جام شراب هستیم
سرکش مرا وَزْکوی من افتان برو؟ خیزان برو
بنگر که نور حق شدم، زیبایی ی مطلق شدم
در چهره ی سیمین نگر، با جلوه ی جانان برو.
سیمین بهبهانی
وقتی مینویسم «دوستت دارم» دلم چشمهای تو را میخواهد که خیره شود به چشمهایم. که عیار این جمله را بسنجی و بخندی و... وقتی مینویسم دوستت دارم یادم میافتد جهان کوچکم به وسعت شانههای توست. تنگ میشود دلم برای تنگتر شدن این جهان. وقتی مینویسم دوستت دارم میدانم که میدانی گفتنش به سادگی سرهم کردن این حروق نیست که هر چه باشد عصیان این دل است و پناه دلت. صدای ساحل و صدای خنده و صدای آواز. مینویسم تا میرسم به گونههایم. دخترک کم رویی میشوم با چوبی در دست و ساحلی به وسعت یک عمر. میخندیم و صدایمان میپیچد بر تن شنها و مینشیند روی امواج عاشقانهٔ دریا. وقتی مینویسم دوستت دارم یعنی بیا دستهایمان را بدهیم به باد. دلت را بده به دلم. این روزها وقتی مینویسم دوستت دارم یعنی دستهای من نرسیده به دستهای تو تمام میکند. وقتی مینویسم دوستت دارم یعنی بمان و آن چشمهای خسته را به چشمهای من بدوز. بگذار یک بار هم که شده پر زدن کبوتران این آسمان را با هم ببینیم... وقتی مینویسم دوستت دارم... یعنی باران باش ٬ همین!
بر برگ برگ درخت پشت پنجره
شبنم یاد تو نشسته است
من تشنه ام ...!
اما...
شبنم کافی نیست
یک رود جاری می خواهم
چیزی مثل حضور تو ...!
سه کبریت، یکی بعد از دیگری در شب روشن شده است
اولی، برای دیدن چهره کامل تو
دومی، برای دیدن چشم هایت
آخری، برای دیدن دهانت
و تاریکی محض برای یادآوری همه این ها
و فشردنت در میان بازوانم.
ژاک پرور
این همه مستی ما مستی مستی دگرست
وین همه هستی ما هستی هستی دگرست
خیز و بیرون ز دو عالم وطنی حاصل کن
که برون از دو جهان جای نشستی دگرست
گفتم از دست تو سرگشتهٔ عالم گشتم
گفت این سر سبک امروز ز دستی دگرست
تا صبا قلب سر زلف تو در چین بشکست
هر زمان بر من دلخسته شکستی دگرست
کس چو من مست نیفتاد ز خمخانهٔ عشق
گر چه در هر طرف از چشم تو مستی دگرست
تا برآمد ز بناگوش تو خورشید جمال
هر سر زلف تو خورشید پرستی دگرست
چون سپر نفکند از غمزهٔ خوبان خواجو
زانکه آن ناوک دلدوز ز شستی دگرست
خواجوی کرمانی
تو بگو
با این فاصله
چگونه دستانم
برای دستهای تو ترانه می تواند خواند ؟
آواز نهفته در سینه ام
کجا به گوش تو می رسد ؟!
تمام بوسه هایم را به باد می سپارم
حالا دیدی باد از من خوشبخت تر است ؟!
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود تا منتهای کار من از عشق چون شود
دل برقرار نیست که گویم نصیحتی از راه عقل و معرفتش رهنمون شود
یار آن حریف نیست که از در درآیدم عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست ور کوه محنتم به مثل بیستون شود
ساکن نمیشود نفسی آب چشم من سیماب طرفه نبود اگر بی سکون شود
دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود
جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد تا زعفران چهره من لاله گون شود
دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت رخت سرای عقل به یغما کنون شود
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
یعنی آواز گنجشک های کوچک لب ایوان
یعنی بهار٬ بهار هر چه رؤیا
یعنی خنکای نسیم٬
وقتی که دست های گرم تابستان را می فشاری!
/حسن صلح جو/
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
بوقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت وگوی تو خیزم به جست وجوی تو باشم
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم
نظر بسوی تو دارم غلام روی تو باشم
می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان
مرا بباده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعدیا بسوی تو باشم
باده ی تو نوشم و باز خمار توام
دانه و دام منی سخت شکار توام
می نگریزم ز درد - درد تو درمان من
فاصله هرچند دور - من به کنار توام !
چند بار روبروی هم ایستادهایم برای حرف زدن؟ سکوتم شبیه کبوتر غمگینی است که مینشیند روی شانههایت. دلش به پریدن نیست اما تکان شانههای تو میترساندش. میپرد ٬ میرود اما زود دلش تنگ میشود برای گرمای شانههای تو. مرز کوچکی دارد جهان من با تو. نقطهٔ اتصالش نگاه من است و چشمهای سر به هوای تو. درست همان لحظه که پلکهایم جان میدهند برای نپریدن ٬ تو هم بیحوصله میشوی برای ماندن. آن وقت من میمانم و کبوتر ساکت لبهایم که نشسته روی شانههای تو. میدانی سرشانههایت این روزها شبیه سیم برقی است که کبوتران یک به یک میآیند و مینشینند و تو کمی حوصله میکنی برای نفس گرفتنشان. حسادتم گل میکند اگر کبوتری بیشتر از من بنشیند و بیهوا دق میکنم اگر مرزهای جهانت را به روی کبوتر دیگری باز کنی. از خودم می پرسم که چند بار روبروی هم ایستادهایم برای حرف زدن؟ تصور کن چشمهای من لبریز و دلم زورق بیسرنشین بیهدف و تو باشی و حوصله و صبوریات؟ مگر همهٔ زندگی چند شبانه روز است که من همین یک بار را هم نگریستم؟ بیچتر ٬ بیسایبان ٬ بیصدا؟ دخترک عجیبی شدهام در جهان تو. نه لج میکند ٬ نه قهر میکند ٬ نه لب ور میچیند. تنها گوشهای مینشیند و گاهی زخم جملهای هزار واژهٔ به بند کشیده را آزاد میکند و هی میبافد و میگوید و میگوید و منتظر میماند تا هر لحظه شانههایت را تکان بدهی. کسی این چنین دوستت ندارد. این جمله را از برم اما هنوز نمیدانم دوست داشتنت را با چه رنگی باید نوشت... بیا یک بار روبروی هم بایستیم و بیچتر و بیسایبان و بیصدا بباریم... کبوتر لبهایم هوای پریدن دارد نکند شانه هایت را تکان بدهی...
سرآن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من بر آمد
بزه کردی و نکردند موذنان صوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش بر آید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
سهم زیادی نمی خواهد دلم ٬ جز کمی مهربانی و دنیایی آرامش . سهم زیادی طلب نمی کند از دلت جز دریایی صداقت و اندکی محبت... سهم دلم از دلت باید به اندازه ی همین بودن های کوتاهی باشد که آرامم می کند . سهم دلت از دلم باید به وسعت همه ی صبوری ها و دوست داشتنهایی باشد که از آن توست . توقعی ندارد دلم جز کمی صمیمت و ذره ای اعتماد ... توقعی ندارد دلم جز مهری که ماندگاری اش به قدمت آشنایی و حضور است ...
توقعی نیست جز تکرار جمله های آشنای همین زندگی ... گاهی ساده - گاهی سخت ... توقعی نیست جز همین تکرار پیوسته ی زیبا که بدانیم ابتدای یک قصه ایستاده ایم ... قصه ای به نام خودمان !